تبلیغات
.:::۩:::. - عاشورای حسینی (یزید پلید)
.:::۩:::.
لطفا تا زمان بارگزاری کامل وبلاگ صبر کنید
سه شنبه هشتم بهمن 1387

عاشورای حسینی (یزید پلید)

سه شنبه هشتم بهمن 1387

نوع مطلب :عاشورای حسینی، 
نویسنده :محسن

چون مردم شام بر قتل حضرت سیدالشهداء علیه السّلام و مظلومیّت اهل بیت او و ظلم یزید مطلّع شدند و مصائب اهل بیت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را بدانستند آثار كراهت و مصیبت از دیدار ایشان ظاهر گردید.
یزید لعین این معنى را تفرّس كرد پیوسته مى خواست كه ذمّت خود را از قتل حضرت حسین علیه السّلام برى دارد و این كار را به گردن پسر مرجانه گذارد و نیز با اهل بیت بناى رفق و مدارا نهاد و در پى آن بود كه التیام جراحات ایشان را تدبیر كند لاجرم روزى روى با حضرت سجّاد علیه السّلام كرد و گفت : حاجات خود را مكشوف دار كه سه حاجت شما بر آورده مى شود.
حضرت فرمود: حاجت اوّل من آنكه سر سیّد و مولاى من و پدر من حسین علیه السّلام را به من دهى تا اورا زیارت كنم و از او توشه بردارم و وداع بازپسین گویم .
دوّم آنكه حكم كنى تا هر چه از ما به غارت برده اند به ما ردّ كنند.
سوّم آنكه اگر قصد قتل من دارى شخصى امین همراه اهل بیت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم كنى تا ایشان را به حرم جدّشان برساند.
یزید لعین گفت : امّا دیدار سر پدر هرگز از براى تو میّسر نخواهد شد، و امّا كشتن ترا پس من عفو كردم و از تو گذشتم و زنان را جز تو كسى به مدینه نخواهد برد، و امّا آنچه از شما به غارت ربوده شده من از مال خود به اضعاف قیمت آن عوض مى دهم . حضرت فرمود: ما از مال تو بهره نخواسته ایم مال تو از براى تو باشد، ما اموال خویش را خواسته ایم از بهر آنكه بافته فاطمه دختر محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم و مقنعه و گلوبند و پیراهن او در میان آنها بوده . یزید امر كرد تا آن اموال منهوبه را به دست آوردند و ردّ كردند، و دویست دینار هم به زیاده از مال خود داد، حضرت آن زر را بگرفت و بر مردم فقراء و مساكین قسمت كرد ...

چون نامه ابن زیاد به یزید رسید و از مضمون آن مطلع گردید در جواب نوشت كه سرها را با اموال و اثقال ایشان به شام بفرست .
ابو جعفر طبرى در تاریخ خود روایت كرده كه چون جناب سیّد الشهداء علیه السّلام شهید شد و اهل بیتش را اسیر كردند و به كوفه نزد ابن زیاد آوردند ایشان را در حبس نمود در اوقاتى كه در محبس بودند، روزى دیدند كه سنگى در زندان افتاد كه با او بسته بود كاغذى و در آن نوشته بود كه قاصدى در امر شما به شام رفته نزد یزید بن معاویه در فلان روز، و او فلان روز به آنجا مى رسد و فلان روز مراجعت خواهد كرد. پس هرگاه صداى تكبیر شنیدید بدانید كه امر قتل شما آمده و به یقین شما كشته خواهید شد، و اگر صداى تكبیر نشنیدید پس امان براى شما آمده ان شاء اللّه . پس دو یا سه روز پیش از آمدن قاصد باز سنگى در زندان افتاد كه با او بسته بود كتابى و تیغى و در آن كتاب نوشته بود كه وصیّت كنید و اگر عهدى و سفارشى و حاجتى به كسى دارید به عمل آورید تا فرصت دارید كه قاصد در باب شما فلان روز خواهد آمد. پس قاصد آمد و تكبیر شنیده نشد و كاغذ از یزید آمد كه اسیران را به نزد من بفرست ، چون این نامه به ابن زیاد رسید آن ملعون مُخَفّر بن ثَعلَبه عائذى را طلبید كه حامل سرهاى مقدّس ، او بوده باشد با شمر بن ذى الجوشن
. و به روایت شیخ مفید سر حضرت را با سایر سرها به زحربن قیس داد و ابو برده اَزدى و طارق بن ابى ظبیان را با جماعتى از لشكر كوفه همراه زحر نمود.
بالجمله ؛ بعد از فرستادن سرها تهیّه سفر اهل بیت را نمود و امر كرد تا سیّد سجاد علیه السّلام را در غُل و زنجیر نمودند و مخدّرات سرادق عصمت را به روش اسیران بر شترها سوار كردند و مُخَفّر بن ثعلبه را با شمر بر ایشان گماشت و گفت ، عجلت كنید و خویشتن را به زحربن قیس ‍ رسانید؛ پس ایشان در طى راه سرعت كردند و به زحربن قیس پیوسته شدند.

مقریزى در (خُطَط و آثار) گفته كه زنان و صبْیان را روانه كرد و گردن و دستهاى على بن الحسین علیه السّلام را در غُل كرد و سوار كردند ایشان را بر اقتاب .
در (كامل بهائى ) است كه امام و عورات اهل البیت با چهارپایان خود به شام رفتند؛ زیرا كه مالها را غارت كرده بودند امّا چهارپایان با ایشان گذارده بودند، و هم فرموده كه شمر بن ذى الجوشن و مُخفّر بن ثَعْلَبه را بر سر ایشان مسلّط كرد و غل گران بر گردن امام زین العابدین علیه السّلام نهاد چنانكه دستهاى مباركش بر گردن بسته بود. امام در راه به حمد خدا و تلاوت قرآن و استغفار مشغول بود و هرگز با هیچ كس سخن نگفت الاّ با عورات اهل البیت علیهماالسّلام انتهى .
بالجمله ؛ آن منافقان سرهاى شهداء را بر نیزه كرده و در پیش روى اهل بیت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم مى كشیدند و ایشان را شهر به شهر و منزل به منزل با تمام شماتت و ذلّت كوچ مى دادند و به هر قریه و قبیله مى بردند تا شیعیان على علیه السّلام پند گیرند و از خلافت آل على علیه السّلام ماءیوس گردند و دل بر طاعت یزید بندند، و اگر هر یك از زنان و كودكان بر كشتگان مى گریستند نیزه دارانى كه بر ایشان احاطه كرده بودند كعب نیزه بر ایشان مى زدند و آن بى كسان ستمدیده را مى آزردند تا ایشان را به دمشق رسانیدند.
چنانچه سیّد بن طاوس رحمه اللّه در كتاب
(اقبال ) نقلاً عن كتاب (مصابیح النّور) از حضرت صادق علیه السّلام روایت كرده كه پدرم حضرت باقر علیه السّلام فرمود كه پرسیدم از پدرم حضرت على بن الحسین علیه السّلام از بردن او را به نزد یزید، فرمود: سوار كردند مرا بر شترى كه لنگ بود بدون روپوشى و جهازى و سَر حضرت سیدالشهداء علیه السّلام بر نیزه بلندى بود و زنان ما پشت سر من بودند بر استران پالاندار وَالْفارِطَةُ خَلْفَنا و حَوْلَنا.
(فارطة ) یعنى آن جماعتى كه از قوم ، پیش پیش مى روند كه اسباب آب خود را درست كنند، یا آن كه مراد آن جماعتى است كه از حدّ درگذشتند در ظلم و ستم . و به هر معنى باشد یعنى این نحو مردم پشت سَر ما و گرد ما بودند با نیزه ها، هر گاه یكى از ما چشمش مى گریست سر او را به نیزه مى كوبیدند تا آنگاه كه وارد دمشق شدیم ، و چون داخل آن بلده شدیم فریاد كرد فریاد كننده اى كه : یا اهل الشام ! هُؤُلاُءِ سَبایا اَهْلِ الْبَیْتِ الْمَلْعُون
و از (تِبْرمُذاب) و غیره نقل شده : عادت كفّارى كه همراه سرها و اسیران بودند این بود كه در همه منازل سر مقدّس را از صندوق بیرون مى آوردند و بر نیزه ها مى زدند و وقت رحیل عود به صندوق مى دادند و حمل مى كردند در اكثر منازل مشغول شُرب خَمر مى بودند و در جمله از آنها بود: مُخفّر بن ثعلبه و زحر بن قیس و شمر و خولى و دیگران لعنهم اللّه جمیعاً.
مؤ لف گوید: كه ارباب مَقاتل معروفه معتمده ترتیب منازل و مسافرت اهل بیت علیهماالسّلام را از كوفه به شام مرتّب نقل نكرده اند إ لاّ وقایع بعضى منازل را ولكن مفردات وقایع در كتب معتبره مضبوط است .
و در كتاب
منسوب به ابى مِخْنَف اسامى منازل را نامبرده و گفته كه سرها و اهل بیت علیهماالسّلام را از شرقى حَصّاصه بردند و عبور دادند ایشان را به تكریت پس از طریق برّیّه عبور دادند ایشان را بر اعمى پس از آن بر دیر اَعْوُر پس از آن بر صَلیتا و بعد به وادى نخله و در این منزل ، صداهاى زنهاى جنّیه را شنیدند كه نوحه مى خواندند و مرثیه مى گفتند براى حسین علیه السّلام ، پس از وادى نخله از طریق ارمینا رفتند و سیر كردند تا رسیدند به لِبا و اهل آنجا از شهر بیرون شدند و گریه و زارى كردند و بر امام حسین و پدرش و جدّش ، صلوات اللّه علیهم ، صلوات فرستادند و از قَتَلَه آن حضرت برائت جستند و لشكر را از آنجا بیرون كردند، پس عبور كردند به كَحیل و از آنجا به جُهَیْنَه و از جُهَیْنه به عامل موصل نوشتند كه ما را استقبال كن همانا سر حسین با ما است . عامل موصل امر كرد شهر را زینت بستند و خود با مردم بسیار تا شش میل به استقبال ایشان رفت ، بعضى گفتند: مگر چه خبر است ؟ گفتند: سر خارجى مى آورند به نزد یزید برند، مردى گفت : اى قوم ! سر خارجى نیست بلكه سر حسین بن على علیهماالسّلام است همین كه مردم چنین فهمیدند چهار هزار نفر از قبیله اَوس و خَزرج مهیا شدند كه با لشكر جنگ كنند و سر مبارك را بگیرند و دفن كنند، لشكر یزید كه چنین دانستند داخل موصل نشدند و از (تلّ اعفر) عبور كردند پس به (جبل سنجار) رفتند و از آنجا به نصیبین وارد شدند و از آنجا به عین الوردة و از آنجا به دعوات رفتند و پیش از ورود كاغذى به عامل دعوات نوشتند كه ایشان را استقبال كند، عامل آنجا ایشان را استقبال كرد و به عزّت تمام داخل شهر شدند و سر مبارك را از ظهر تا به عصر در رَحْبه نصب كرده بودند، و اهل آنجا دو طایفه شدند كه یك طایفه خوشحالى مى كردند و طایفه دیگر گریه مى كردند و زارى مى نمودند.
پس آن شب را لشكر یزید به شُرب خَمر پرداختند روز دیگر حركت كردند و به جانب قِنَّسرین رفتند، اهل آنجا به ایشان راه ندادند و از ایشان تبرى جستند و آنها را هدف لعن و سنگ ساختند.
لاجرم از آنجا حركت كردند و به مَعَرَّةُ النُّعمان رفتند و اهل آنجا ایشان را راه دادند و طعام و شراب براى ایشان حاضر كردند، یك روز در آنجا بماندند و به شَیْزر رفتند و اهل آنجا ایشان را راه ندادند، پس از آنجا به
(كفر طاب ) رفتند و اهل آنجا نیز به ایشان راه ندادند و عطش بر لشكر یزید غلبه كرده بود و هر چه خولى التماس كرد كه ما را آب دهید گفتند: یك قطره آب به شما نمى چشانیم همچنان كه حسین و اصحابش ‍ را علیهماالسّلام لب تشنه شهید كردید. پس از آنجا رفتند به سیبور جمعى از اهل آنجا به حمایت اهل بیت علیهماالسّلام با آن كافران مقاتله كردند، جناب امّكلثوم در حقّ آن بلده دعا فرمود كه آب ایشان گوارا و نرخ اجناسشان ارزان باشد و دست ظالمین از ایشان كوتاه باشد، پس از آنجا به حَماة رفتند اهل آنجا دروازه ها را ببستند و ایشان را راه ندادند.
پس از آن جا به حِمْص رفتند و از آنجا به بعلبك ، اهل بعلبك خوشحالى كردند و دف و ساز زدند، جناب امّكلثوم بر ایشان نفرین نمود به عكس ‍ سیبور، پس از آنجا به صومعه عبور كردند و از آنجا به شام رفتند.

این مختصر چیزى است كه در كتاب منسوب به اَبى مِخْنَف رحمه اللّه ضبط شده ، و در این كتاب و (كامل بهائى ) و (روضة الاحباب ) و (روضة الشهداء) و غیره قضایا و وقایع متعدّده و كرامات بسیار از اهل بیت علیهماالسّلام و از آن سر مطهّر در غالب این منازل نقل شده ، و چون نقل آنها به تفصیل منافى با این مختصر است ما در اینجا به ذكر چند قضیّه قناعت كنیم اگر چه ابن شهر آشوب در (مناقب ) فرموده :
وَ مِنْ مَناقبِهِ ما ظَهَرَ مِنَ الْمَشاهِدِ الّذَى یُقالُ لَهُ مَشْهَدُ الرّاءسِ مِنْ كَرْبَلاء الى عَسْقَلان وَ ما بَیْنَهما وَ الْمُوصِل وَ نَصیبین و حَماةِ وَ حِمْص وَ دِمَشْق وَ غیرِ ذلِكَ.

و از این عبارت معلوم مى شود كه در هریك از این منازل مشهد الراءس ‍ بوده و كرامتى از آن سر مقدّس ظاهر شده .
بالجمله ؛ یكى از وقایع و كرامات آن چیزى است كه در
(روضة الشهداء) فاضل كاشفى مسطور است كه چون لشكر یزید نزدیك موصل رسیدند و به آنجا اطّلاع دادند اهل موصل راضى نشدند كه سرها و اهل بیت وارد شهر شوند، در یك فرسخى براى آنها آذوقه و علوفه فرستادند و در آنجا منزل كردند و سر مقدّس را بر روى سنگى نهادند قطره خونى از حلقوم مقدس به آن سنگ رسید و بعد از آن همه سال در روز عاشورا خون تازه از آن سنگ مى آمد و مردم اطراف آنجا مجتمع مى شدند و اقامه مراسم تعزیه مى كردند و همچنین بود تا زمان عبدالملك مروان كه امر كرد آن سنگ را از آن جا كندند و پنهان نمودند و مردم در محل آن سنگ گُنبدى بنا كردند و آن را مشهد نقطه نام نهادند.
و دیگر وقعه حَرّان است كه در جمله اى از كتب و هم در كتاب سابق مسطور است كه چون سرهاى شهداء را با اُسراء به شهر حران وارد كردند و مردم براى تماشا بیرون آمدند از شهر، یحیى نامى از یهودیان مشاهده كرد كه سر مقدّس لب او حركت مى كند نزدیك آمد، شنید كه این آیت مبارك تلاوت مى فرماید:
(وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبونَ).

از این مطلب تعجّب كرد، داستان پرسید براى وى نقل كردند. ترحّمش ‍ گرفت ، عمامه خود را به خواتین علویات قسمت كرد و جامه خزى داشت با هزار درهم خدمت سیّد سجاد علیه السّلام داد، موكّلین اُسراء او را منع كردند او شمشیر كشید و پنج تن از ایشان بكشت تا او را كشتند بعد از آنكه اسلام آورد و تصدیق حقیقت مذهب اسلام نمود و قبر او در دروازه حرّان است و معروف به قبر یحیى شهید است و دعا نزد قبر او مستجاب است .
و نظیر وقعه یحیى است وقعه زریر در عَسْقَلان كه شهر را مزّین دید و چون شرح حال پرسید و مطلع شد، جامه هایى براى حضرت على بن الحسین و خواتین اهل بیت علیهماالسّلام آورد و موكّلین او را مجروح كردند.
و هم از بعض كتب نقل شده كه چون به حَماة آمدند اهل آنجا از اهل بیت علیهماالسّلام حمایت كردند، جناب امّ كلثوم علیهاالسّلام چون بر حمایت اهل حماة مطّلع شد فرمود:
ما یُقالُ لِهذِهِ الْمَدینَةِ؟ قالوُا: حَماةٌ، قالَتْ: حَماهَا اللّهُ مِنْ كُلِّ ظالِم ؛
یعنى آن مخدّره پرسید كه نام این شهر چیست ؟ گفتند: حماة ، فرمود: نگهدارد خداوند او را از شرّ هر ستمكارى .
و دیگر واقعه سقط جنین است كه در كنار حَلَب واقع شده .
حَمَوىّ در
(مُعجم الْبُلدان ) گفته است : (جوشن ) كوهى است در طرف غربى حلب كه از آنجا برداشته مى شود مس سرخ و آنجا معدن او است لكن آن معدن از كار افتاده از زمانى كه عبور دادند از آنجا اُسراى اهل بیت حسین بن على علیهماالسّلام را؛ زیرا كه در میان آنها حسین را زوجه اى بود حامله ، بچّه خود را در آنجا سقط كرد. پس طلب كرد از عمله جات در آن كوه خُبْزى یا آبى ؟ ایشان او را ناسزا گفتند و از آب و نان منع نمودند پس آن زن نفرین كرد بر ایشان پس تا به حال هر كه در آن معدن كار كند فائده و سودى ندهد و در قبله آن كوه مشهد آن سقط است و معروف است به (مشهد السّقط و مشهد الدّكة ) و آن سقط اسمش مُحسن بن حسین علیهماالسّلام است .
مؤ لف گوید: كه من به زیارت آن مشهد مشرّف شده ام و به حلب نزدیك است و در آنجا تعبیر مى كنند از او شیخ مُحَسِّن (بفتح حاء و تشدید سین مكسوره ) و عمارتى رفیع و مشهدى مبنى بر سنگهاى بزرگ داشته لكن فعلاً خراب شده به جهت محاربه اى كه در حلب واقع شده .
و صاحب
(نسمة السّحر) از ابن طىّ نقل كرده كه در (تاریخ حلب ) گفته كه سیف الدّولة تعمیر كرد مشهدى را كه خارج حلب است به سبب آنكه شبى دید نورى را در آن مكان هنگامى كه در یكى از مناظر خود در حلب بود، پس ‍ چون صبح شد سوار شد به آنجا رفت و امر كرد آنجا را حفر كردند پس ‍ یافت سنگى را كه بر آن نوشته بود كه این مُحَسِّن بن حسین بن على بن ابى طالب است ، پس جمع كرد علویّین و سادات را و از ایشان سؤ ال كرد. بعضى گفتند كه چون اهل بیت را اسیر كردند ایّام یزید از حلب عبور مى دادند یكى از زنهاى امام حسین علیه السّلام سقط كرد بچه خود را، پس تعمیر كرد سیف الدولة آن را.
فقیر گوید: كه در آن محل شریف ، قبرهاى شیعه واقع است و مقبره ابن شهر آشوب و ابن منیر و سیّد عالم فاضل ثقة جلیل ابوالمكارم بن زهره در آنجا واقع است بلكه بنى زهره كه بیتى شریف بوده اند در حلب تربت مشهورى در آنجا دارند.
دیگر واقعه این است كه در
(دیر راهب ) اتّفاق افتاده و اكثر مورخین و محدّثین شیعه و سنى در كتب خویش به اندك تفاوتى نقل كرده اند و حاصل جمیع آنها آن است كه چون لشكر ابن زیاد ملعون در كنار دیر راهب منزل كردند سر حضرت حسین علیه السّلام را در صندوق گذاشتند و موافق روایت قطب راوندى آن سر را بر نیزه كرده بودند و بر دور او نشسته حراست مى كردند، پاسى از شب را به شرب خمر مشغول گشتند و شادى مى كردند آنگاه خوان طعام بنهادند و به خورش و خوردنى بپرداختند ناگاه دیدند دستى از دیوار دیر بیرون شد و با قلمى از آهن این شعر را بر دیوار با خون نوشت :
شعر :
اَتَرجُو اُمَّةٌ قَتَلَتْ حُسَیْناً
شَفاعَةَ جَدِّهِ یَوْمَ الحِسابِ
؛یعنى آیا امید دارند امّتى كه كشتند حسین علیه السّلام را شفاعت جدّ او را در روز قیامت . آن جماعت سخت بترسیدند و بعضى برخاستند كه آن دست و قلم را بگیرند ناپدید شد، چون بازآمدند و به كار خود مشغول شدند دیگر باره آن دست با قلم ظاهر شد و این شعر را نوشت :
شعر :
فَلا وَاللّهِ لَیْسَ لَهُمْ شَفیعٌ
وَ هُمْ یَومَ الْقیامةِ فى الْعَذابِ
؛یعنى به خدا قسم كه شفاعت كننده نخواهد بود قاتلان حسین علیه السّلام را بلكه ایشان در قیامت در عذاب باشند. باز خواستند كه آن دست را بگیرند همچنان ناپدید شد چون باز به كار خود شدند دیگر باره بیرون شد و این شعر را بنوشت :
شعر :
قد قَتَلُوا الْحُسَینَ بِحُكْمِ جَوْرٍ
وَ خالَفَ حُكْمُهُمْ حُكْمَ الْكِتابِ
؛یعنى چگونه ایشان را شفاعت كند پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم و حال آنكه شهید كردند فرزند عزیز او حسین علیه السّلام را به حكم جور، و مخالفت كرد حكم ایشان با حكم كتاب خداوند. آن طعام بر پاسبانان آن سر مطهّر آن شب ناگوار افتاد و با تمام ترس و بیم بخفتند. نیمه شب راهب را بانگى به گوش رسید چون گوش فرا داشت همه ذكر تسبیح و تقدیس الهى شنید، برخاست و سر از دریچه دیر بیرون كرد دید از صندوقى كه در كنار دیوار نهاده اند نورى عظیم به جانب آسمان ساطع مى شود و از آسمان فرشتگان فوجى از پس فوج فرود آمدند و همى گفتند:
اَلسّلامُ عَلَیْكَ یَابْنَ رَسولِ اللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ، صَلَواتُ اللّهِ وَ سَلامُهُ عَلَیْكَ.
راهب را از راه مشاهده این احوال تعجب آمد و جَزَعى شدید و فَزَعى هولناك او را گرفت ببود تا تاریكى شب بر طرف شد و سفیده صبح دمید، پس از صومعه بیرون شد و به میان لشكر آمد و پرسید كه بزرگ لشكر كیست ؟ گفتند: خَوْلى اَصْبَحى است . به نزد خولى آمد و پرسش نمود كه در این صندوق چیست ؟ گفت : سر مرد خارجى است و او در اراضى عراق بیرون شد و عبیداللّه بن زیاد او را به قتل رسانید گفت : نامش ‍ چیست ؟ گفت : حسین بن على بن ابى طالب علیهماالسّلام .
گفت : نام مادرش كیست ؟ گفت فاطمه زهراء دختر محمّدالمصطفى صلى اللّه علیه و آله و سلّم ، راهب گفت : هلاك باد شما را بر آنچه كردید، همانا اَحْبار و علماى ما راست گفتند كه مى گفتند: هر وقت این مرد كشته شود آسمان خون خواهد بارید و این نیست جز در قتل پیغمبر و وصىّ پیغمبر! اكنون از شما خواهش مى كنم كه ساعتى این سر را با من گذارید آنگاه ردّ كنم ، گفت ما این سر را بیرون نمى آوریم مگر در نزد یزید بن معاویه تا از وى جایزه بگیریم ، راهب گفت : جایزه تو چیست ؟ گفت : بدره اى كه ده هزار درهم داشته باشد، گفت : این مبلغ را نیز من عطا كنم . گفت : حاضر كن . راهب همیانى آورد كه حامل ده هزار درهم بود، پس ‍ خولى آن مبلغ را گرفت و صرافى كرده و در دو همیان كرد و سر هر دو را مُهر نهاد و به خزانه دار خود سپرد و آن سر مبارك را تا یك ساعت به راهب سپرد.
پس راهب آن سر مبارك را به صومعه خویش بُرد و با گُلاب شست و با مُشك و كافور خوشبو گردانید و بر سجاده خویش گذاشت و بنالید و بگریست و به آن سر مُنوّر عرض كرد: یا ابا عبداللّه به خدا قسم كه بر من گران است كه در كربلا نبودم و جان خود را فداى تو نكردم ، یا ابا عبداللّه هنگامى كه جدّت را ملاقات كنى شهادت بده كه من كلمه شهادت گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم . پس گفت :
اَشهَدُ اَنْ لا اِلهَ الاّ اللّهُ وَحْدَهُ لاشَریكَ لَهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمّداً رَسُولُ اللّهَ وَ اَشْهَدُ اَنَّ علیِاً وَلىُّ اللّهِ.
پس راهب سر مقدس را ردّ كرد و بعد از این واقعه از صومعه بیرون شد و در كوهستان مى زیست و به عبادت و زهادت روزگارى به پاى برد تا از دنیا رفت .
پس لشكریان كوچ دادند و در نزدیكى دمشق كه رسیدند از ترس آنكه مبادا یزید آن پولها را از ایشان بگیرد جمع شدند تا آن مبلغ را پخش كنند خولى گفت تا آن دو همیان را آوردند چون خاتم برگرفت آن درهم ها را سفال یافت و بر یك جانب هر یك نوشته بود: (لاتَحْسَبَنّ اللّهَ غافِلاً عَمّا یَعْمَلُ الظّالِمُونَ)
و بر جانب دیگر مكتوب بود: (وسَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَموا اَىَّ مُنقَلَبٍ یَنْقَلِبون )
خولى گفت : این راز را پوشیده دارید و خود گفت : اِنّا للهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجَعُونَ خَسِرَ الدُّنیا وَ الا خِرة ؛ یعنى زیانكار دنیا و آخرت شدم و گفت آن سفالها را در (نهر بَرَدى ) كه نهرى بود در دمشق ، ریختند.



برای تبادل لینک پیغام بزارید

آخرین پستها